بعد از ۲ سال یا شاید بیشتر دوری از امین و افسردگی که نمیدونم بخاطر امین بود یا چیزای دیگه رفتم دوباره سراغ اینترنت و چت روم . یادم نمیاد کدومش بود ولی اونجا باپسری به اسم شاهین آشنا شدم . پسر خوبی بنظر میرسید یا شاید من این احساس رو نسبت بهش داشتم. اونم تو رابطش شکست خورده بود. بعد از سه ماه آشنایی هم دیگرو دیدیم هیچوقت فراموش نمیکنم خیلی سر به سرم میذاشت به خودم قول داده بودم که وابستش نشم ولی …
بعد از ۲ سال یا شاید بیشتر دوری از امین و افسردگی که نمیدونم بخاطر امین بود یا چیزای دیگه رفتم دوباره سراغ اینترنت و چت روم . یادم نمیاد کدومش بود ولی اونجا با شاهین آشنا شدم. پسر خوبی بود یا شاید من این احساس رو نسبت بهش داشتم اونم تو رابطش شکست خورده بود. بعد از سه ماه آشنایی همدیگرو دیدیم هیچوقت فراموش نمیکنم خیلی سر به سرم میذاشت به خودم قول داده بودم که وابستش نشم ولی انگار بدتر شد چون عاشقش شدم بدجور وابسته شده بودم هروقت میخواست حرف از تموم شدن کنه من حالم بد میشد داغون میشدم..! یه بارم یادمه رفته بودم تو حیاط گریه میکردم چون سابقه بیماری قلبی داشتم و نباید استرس بهم وارد میشد، ولی حالم بد شد و مجبور شدم زیر سُرم برم.
این اواخر که میرفتم پیشش همش میترسیدم نکنه دیگه شاهین نباشه
وقتی اسممو صدا میکرد دلم میخواست واقعاً کنارم بود نمیخواستم مثله قبل که امین تنهام گذاشت دوباره برام تکرار بشه
سخت بود ولی سعی میکردم رابطه مو کمتر کنم باهاش دیگه بهش زنگ نزنم یا کمتر اس بدم ولی هروقت زنگ میزد با شوخی و خنده کاری میکرد که هرچی غصه هست بریزم دور. . .
وقتی فهمیدم باید برم زیر تیغ جراحی و شاید بعدش زنده نباشم نمیخواستم به شاهین بگم ولی وقتی قبل عمل دیدمش طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه بهش گفتم : شاهین من شاید زنده نباشم چون عملم سخته دکتر گفته دیر اقدام کردم که دیدم چشمای شاهین اشکی شد… به خدا گفت : مگه چیکار کرده باید اینجوری عذابش بدی !؟ سرمو گذاشتم رو شونش و بهش میگفتم شاهین بسه اینجوری نگو همینجوری خودم دارم زجر میکشم…. عکسشو داشتمم وقتی زوم میکردم روش چشای اشکیشو میدیدم همراه با لبخند خیلی خشگلش.
بعد از عمل وقتی به هوش اومدم میخواستم به شاهین بگم که من زنده ام و میخوام بیام پیشش ولی گوشی نداشتم چندبارم تقریباً بیهوش شدم ولی بخیر گذشت . . همش پیش خودم میگفتم : شاهین دلم برات تنگ شده انگار همین دیروز بود….
بعد عمل که یکم بهتر شده بودم هرجور بود رفتم تا شاهین رو ببینم اونم با ماشینش اومده بود دنبالم تو چشماش میشد استرس رو فهمید اینکه چقدر نگرانم بوده باهم تو خیابونا چرخ میزدیم تقریباً دردم فراموش شده بود ! وقتی خواستم برم خونه نمیدونم چرا گریه ام گرفته بود ولی نذاشتم شاهین بفهمه روزگار میگذشت و من همچنان با شاهین بودم همراه با ترس از دست دادنش که بالاخره اتفاق افتاد
یه شب که از خرید برمیگشتیم به شاهین زنگ زدم جواب نداد گفتم شاید سرش شلوغه آخه سرکار میرفت. اس دادم بازم جوابی نداد بعد چند دقیقه دوباره زنگ زدم که اشغال کرد بعدش پیام داد
” حال عجیبی دارم میخوام تنها باشم دوس ندارم با کسی باشم دوست خوبی بودی برام شاید یه روز برگشتم دوستت دارم خداحافظ ”
شوکه شدم آخه چرا باید همچین پیامی رو میداد یعنی من چیکار کردم بهش جواب دادم چرا ؟ ولی جواب نداد منم بهش گفتم دوستت دارم امیدوارم برگردی آخه نمیخواستم با حرفام ناراحتش کنم چه شب بدی بود هنوز پیاماشو دارم هرشب قبل خواب میخونم و با گریه میخوابم
شاهین میشه برگردی دلم برات خیلی تنگ شده
چیکار کنم با نبودش . . .”بنظرتون دوستمون حنانه خانم چیکار کنه بهتره؟ راهنمایی هاتونو ازش دریغ نکنین.
منبع:سایت آفاو